تبليغاتX
ترنم مهر
به نام خدایی که همین حوالی است


ترنم مهر









سر میگذارم بر شانه های تنهایی تاریکی

 

در شبهای شب زده ی محبوبه

 

چه دلگیر مسیری گشوده ای

 

و پایان ندارد.

 

حنجره ام را سخت میفشارد

 

جسارتی که نبودنش دارد احساسم را به کشتن میدهد

 

معمار

 

نویسنده

 

....

 

نیستم

 

اما کاش به چشم تو هم نبودم

 

اما تو را داشتم

 

زمزمه های تلخ بی کسی

 

سکوت این فصل ها را ربوده است

 

میدانم که بر میگردی

 

اما این را هم میدانم

 

که هیچ وقت نخواهمت دید

 

اشک را بهانه ای بگذار

 

بر شادی هایی که هیچ وقت نداشتیم.

 

و بر لبخندهایی که همیشه خوردیم

 

بی انکه طعم گس آن را بچشیم

 

باید کاری کرد

 

اما نمیدانم.......

 

انگار خدا هم بد جور از بازی دادن ما لذت میبرد.

 

کاش اینجا مجال گریه بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 15:3  توسط زهرا نصیری  | 


از قفس بیزارم

 

اما بهتر قفس است وقتی مجال پروازی نیست

 

بیهوده دل به فراموشیت بسته بودم

 

کاش میدانستی

 

که امروز بعد از ....

 

 

معنی خفقان را میدانی؟

 

این که مقابل چشمهای پاکت بایستم

 

و فریادی را که به افتخار دوست داشتنت

 

پر و بال در آورده

 

هزار بار در گلو خفه کنم

 

وای...........

 

که چه قدر بی تابم

 

در لحظه هایی که برای هزارمین بار....

 

چرا تو همیشه میروی

 

و سرنوشت من همیشه جاده هست

 

چرا این قدر بین ما تفاوت هست؟

 

من امروز تو را خواسته ام

 

بی هیچ تردید.

 

تو چه خواهی خواست در روزهای بی هم بودنمان.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 1:19  توسط زهرا نصیری  |